شاهرخ ستوده فومنی

خرسند

نه 

دیگر در صف نان نایستادم

تفاوت اینجاست

همان هوا

همان ابرها را با خودم حمل می کنم

هنوز هوا در سینه ام تنگ است

دیگر نیمه شب ها در بیداری راه نمی روم

در خواب هایم به زندگی تان می آیم

آنجا که گفتی مرده ام

قبول

از مصاحبت با شما خرسند بوده ام

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ماهی بدون خاک

خواب می بینم

خواب می بینم به خانه رفته ام

سعی در باز کردن مشت پسرم دارم

اوایل پائیز است

در ایوان بازی می کند

راه می رود

 با یک دست نرده ها را لمس می کند

سعی در باز کردن دست دیگرپسرم دارم

مشتش را برایم باز می کند

یک ماهی سرخ دهانش را در دستش باز و بسته می کند

آسیمه پارچ استیل پر آبی می آورم

مشتش را در آب می برد

می خندد

ماهی خوشحال است

نمی دانم در کدام خاک باید ماهی را رها کنم

پسرم خوشحال است

بوی ماهی می دهد

من سرگردانم

و کودکیم را می بینم که از مدرسه به خانه می آید

کیف مدرسه ام را به فرزندم نشان می دهد

می خندد

دوست دارم کیف را برایش باز کنم

نمی توانم

با یک تنگ استیل ماهی نمی توانم

نمی توانم تنگ را روی زمین بگذارم

پسرم می خندد و تند نفس می کشد

باد موهایش را تکان می دهد

تنهایم

مرا به نام کوچکم صدا می کند و می خندد

دهانش را به صورتم نزدیک می کند 

می خندد

و من اشک هایم را در تنگ ماهی استیل می ریزم

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

دوست دارم خداحافظی ام را مرور کنم

مثل گلوله که از مرد می گذرد

سریع و منجمد

و گویی تمام خاطرات را در شقیقه می سوزاند و دود می شوند

مثل تمرین سیگار در نوجوانی سینما عزیزم

 

عزیزم

مرا ببخش که مردی

مرا ببخش که به مرگت کمک می کردی

سایه شانه هایت را هنوز می بینم

مثل سکوت ماه

کنار من بودند

با پاهایم راه می رفتند 

 

مرا ببخش که مردی

من مشغول پیر شدن بودم

 پوستم زمان و زیباییت را تایید می کند

 

ترا می دیدم که در خیابان به مگسک ها قلب و شقیقه هایت را نشانه می گیری و بی مهابا گلوگاه جوانت را عریان می کنی

چه می خواستی؟

مرا ببخش که مردی

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حقیقت

 می‌ آیند

شعر مرا می‌‌خوانند و می‌‌روند

از همین کلمات

وزن روزهای مرا تفسیر می‌‌کنند

اما خواب‌های مرا نمی‌بینند

حتا رویا هاشان

 

آنجا حقیقت است

 

به دست‌هایشان دست می‌‌کشم

مثل باران بر تنه درختان سترگ آماده فرو افتادن

هنوز غمگینم 

این حقیقت است

 

 

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هیچ چیز

 

هیچ چیز آسان نبود

تنها ماندم 

وقتی‌ به آسانی رفتی‌

راهی‌ نمانده بود

ماندم

 

همه چیز ناممکن می‌‌نمود

به حبس رفتم

دور از خزر ناشناس ماندم

به آسانی زنده ماندم بی‌ امکان خوشبختی‌

 

کاش می‌‌مردم

با این همه راز

دور از آواز و آرزو

با دست بسته

 

 

 

 

 

 

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

انتشار

 در چاپخانه‌های پنهان

صورت مرگ مرا چاپ کرده اند

روزنامه‌ها به تاریخ کوچکی محتاجند

 

روزی همگان منتشر می‌شویم

در باد

خاک

خاطره ها

در روزنامه هایی پر از عفن وطن

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

به من شلیک کنید

 

خواهش می‌کنم

به من شلیک کنید

من توان مردن نداشتم

نمی‌ توانم 

 

جنگ جویی دلتنگم

جویای مرگ

در میدان جنگ تنها مانده ام

بدون دشمن / هم آورد

مردود

 

خواهش می‌کنم به من شلیک کنید

چشم اسفندیاری در کار نیست

من از سر نفرین زنده مانده‌ام و توان مرگ و زنده گی‌‌‌ام را از دست داده ام

 

 

 

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

به در گذشتگان

دوباره بر می‌گردم

 چشمهایمان را به یکدیگر نشان می‌‌دهیم

و لبخند می‌زنیم

گور‌هایمان را با هم معاوضه می‌کنیم

به بستر خاک آلوده مان اعتماد کنیم

اینجا تنهایم

تنها / می‌فهمید؟

باید به خانه‌تان 

باید به خانه کوچکمان برگردم

من در گذشته

در گذشته ام

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

راه

 

در زندگی‌ همیشه  دو راه وجود دارد

راه لعنت

و

راهی‌ که نمی‌‌دانیم

 

روزی که به راه می‌افتیم 

روزی که در راه می‌افتیم

و دیگر بلند نمی‌‌شویم

  

چونان راهبه‌ای ربّانی و مقدس

همه عمر در معبد خانه گی‌‌‌ام ماندم

نمی‌ خواستم

نتوانستم

افتادم 

و ماندم

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سقوط غیر آزاد

با یک بمب ساعتی‌ عزیز

به دره پرتاب شدم

با سقوطی غیر آزاد


استخوان‌هایم شکست دره را حس می‌‌کنند

بمب را در آغوشم  حفظ کرده ام

 

همینجا

درست روی سینه‌ام شماطه‌اش به لحظه نا شناسی‌ نزدیک میشود

 

حالا شما دیگر فریاد مردمکانم را نمی‌‌شنوید

و فرشته کوچکی که می‌خندد

مسکن درد آوری ست

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد