شاهرخ ستوده فومنی

من مرده ام

طول کشید

درست

دیر دانستم 

من مرده ام

 

مهم نیست

نبود

هرگز نبود برایتان

مهم نشده مردم

بدون تمرین

غیر منتظره

اما در همین سال ها

نه بی‌ آنکه ندانم

شاید زود بود

امروز فهمیدم 

من مرده‌ام / با جهت

بی‌‌ جهت

در بازی زندگی تیر خوردم و افتادم

نمی‌د‌انستم

این حقیقی‌‌ترین گلوله بود

مردم

 

آن موسیقی که در هوایتان منتشر است از من است

در هوایتان

بی‌ هوا سروده ام

وقتی‌ هوازی بودم

من مرده ام

در آن آینه صورت من است

رنگ رنج سپید ریش من

چشم من

دیگر سبز نیست /  رنگ چشم مرده من است

باز

مات

بی‌ فروغ

خسته / مضطرب

این شعر دیگر صدای من نیست

صدای مرگ من در این زندگیست

این ادامهٔ من است

از روی دست من نمیرید

من مرد

مردی که مرد

من مرگ منحصر بفردی هستم

و خوابم می آید

من قلب نا آرامی هستم که دیگر نمی‌‌تپد

شعر لنگی که لنگ لنگان در زندگی‌ لنگ می‌‌زد و مرد

درست مثل نهنگی که نوزاد نزاده را برای مرگ به ساحل جوی آبی می برد

من مردم

امروز دانستم که مرده ام

دیر / اما دلیر

به مین‌های درد آور خاطراتم دست نایاسایید

من متهوع ام

مانند آدمهای متبحر ترشیده/ خودشیفته/ گلشیفته

و خر

در شبکه‌های اجتماعی

پر از عکس های خصوصی و عمومی در ملا عام

و پوستم به زودی یا به دیری / نمی‌‌دانم

می‌ترکد از مرگ و خنده و غم

یا از حرف

بدون حرفه

بیکار

از این همه حروف و حرف‌های نگفته

تنهایی

تنهایی

تنهایی

دیوار

دیوار

دیوار

... نقطه ... نقطه

سکوت

شکست

شکستن عضوی گوشتی در بطن این شاعر

خسته

تلخ یا شیرین

مقدس و مایوس 

با این دستم آن دستم را در زندگی گرفتم و در چاه پرتابم کردم

از چه می ترسانیدم؟

 

طعنه یا سنگ

پرتاب کنید به من

فرقی‌ نمی‌‌کند

دیگر درد نمی‌‌کشم

این شعر با من

یا بی من

ادامه دارد

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شعرها

در خواب می نویسم و

در بیداری فراموشی جایشان را پر کرده است

چه بنویسم؟

 

ذهن من

چونان ملافه های سفید بیمارستانی در غربت

که شانه های سرد و بی رنگ بیمار محتضرش را ترک کرده باشند

سفید

کم رنگ

گم 

با بوی رختشور خانه های بی رحم 

در زمستان

در برف

روی تخت تنهای فلزی

شعرها را از یاد می برد

 

چه باید بنویسم؟

 

می خوابم

بیدار می شوم

درخت در قاب پنجره

بی برگ درخواب

در ابر

در آسمان

در باد مانده است

 

دوباره می خوابم

بیدار می شوم

درخت در همان قاب 

بی برگ در خواب

در ابر

در آسمان

در باد مانده است

 

تو و اندوه

در انزوای من بزرگ می شوید

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کودک من

در خانه برف می بارد

نمی دانی چقدر خوشحالم

در خانه

بر صورت و استخوان من برفی پوک می بارد

 

دست روی دست می گذارم

این عمر است

رویش پا می گذارم

 

روی دستش دست می گذارم

نفس می کشد

گرم اند

این عمر من است

نمی دانی چقدر خوشحالم

بزرگ می شوند و برف را روی صورت من لمس می کنند

با دو دست

 

این کودک من است

مثل ماه در آب

مثل پرنده در بهار می خندد

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

رد پاهایمان

نیمه شب باران بارید

رد پاهایمان 

برف ها را آب کرد

پاک کرد

 

نیمه شبی مرگ می بارد

با یک قطره

حیات و درد را پاک می کند 

اما رد پاهایمان در زندگی

رد برف بر شانه هایت در عکس

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گور من

گور من کجاست؟

از روز 

از صبحانه و آغاز رها خواهم شد

گور من کجاست؟

از خانه

دیوارها

رایانه رها خواهم شد

مرگ بر شعر های بدون پرنده 

شعرهای بی نام

بی عشق

با پرده

پرده روی شیشه دیوار های خانه

مرگ بر زندگی با تصویر سیاه و سفید گمشده در پاییز خاطره

مرگ بر سایه های سفید در قاب

مرگ بر همسایه

گور من کجاست؟

"... "

"..." ی عزیزم

"..."

مرگ بر تو

از چشم و گوش 

دست ها 

از پروانه ها

سنجاق ها

پایانه ها - عطر دسته های عینک طبی فراموشت در میز کار خانه ام

از آن گردنه

رنگ گلوگاهت رها می شوم

چگونه سفر می کردی؟

چگونه گذشتم؟

 

گور من کجاست؟

 

از آن میدان کوچک به میدان مین کوچیدم

مین های ضد جنگ

ضد حادثه

ضد مرگ

ضد آرزو

 

من وصیتم را با کبوتر الکترونیکی برایت ارسال خواهم کرد

تنها بگو گور من کجاست؟

به قلبم فرمان ایست می دهم

و ادامه خواهد داد

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خرسند

نه 

دیگر در صف نان نایستادم

تفاوت اینجاست

همان هوا

همان ابرها را با خودم حمل می کنم

هنوز هوا در سینه ام تنگ است

دیگر نیمه شب ها در بیداری راه نمی روم

در خواب هایم به زندگی تان می آیم

آنجا که گفتی مرده ام

قبول

از مصاحبت با شما خرسند بوده ام

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ماهی بدون خاک

خواب می بینم

خواب می بینم به خانه رفته ام

سعی در باز کردن مشت پسرم دارم

اوایل پائیز است

در ایوان بازی می کند

راه می رود

 با یک دست نرده ها را لمس می کند

سعی در باز کردن دست دیگرپسرم دارم

مشتش را برایم باز می کند

یک ماهی سرخ دهانش را در دستش باز و بسته می کند

آسیمه پارچ استیل پر آبی می آورم

مشتش را در آب می برد

می خندد

ماهی خوشحال است

نمی دانم در کدام خاک باید ماهی را رها کنم

پسرم خوشحال است

بوی ماهی می دهد

من سرگردانم

و کودکیم را می بینم که از مدرسه به خانه می آید

کیف مدرسه ام را به فرزندم نشان می دهد

می خندد

دوست دارم کیف را برایش باز کنم

نمی توانم

با یک تنگ استیل ماهی نمی توانم

نمی توانم تنگ را روی زمین بگذارم

پسرم می خندد و تند نفس می کشد

باد موهایش را تکان می دهد

تنهایم

مرا به نام کوچکم صدا می کند و می خندد

دهانش را به صورتم نزدیک می کند 

می خندد

و من اشک هایم را در تنگ ماهی استیل می ریزم

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

دوست دارم خداحافظی ام را مرور کنم

مثل گلوله که از مرد می گذرد

سریع و منجمد

و گویی تمام خاطرات را در شقیقه می سوزاند و دود می شوند

مثل تمرین سیگار در نوجوانی سینما عزیزم

 

عزیزم

مرا ببخش که مردی

مرا ببخش که به مرگت کمک می کردی

سایه شانه هایت را هنوز می بینم

مثل سکوت ماه

کنار من بودند

با پاهایم راه می رفتند 

 

مرا ببخش که مردی

من مشغول پیر شدن بودم

 پوستم زمان و زیباییت را تایید می کند

 

ترا می دیدم که در خیابان به مگسک ها قلب و شقیقه هایت را نشانه می گیری و بی مهابا گلوگاه جوانت را عریان می کنی

چه می خواستی؟

مرا ببخش که مردی

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حقیقت

 می‌ آیند

شعر مرا می‌‌خوانند و می‌‌روند

از همین کلمات

وزن روزهای مرا تفسیر می‌‌کنند

اما خواب‌های مرا نمی‌بینند

حتا رویا هاشان

 

آنجا حقیقت است

 

به دست‌هایشان دست می‌‌کشم

مثل باران بر تنه درختان سترگ آماده فرو افتادن

هنوز غمگینم 

این حقیقت است

 

 

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هیچ چیز

 

هیچ چیز آسان نبود

تنها ماندم 

وقتی‌ به آسانی رفتی‌

راهی‌ نمانده بود

ماندم

 

همه چیز ناممکن می‌‌نمود

به حبس رفتم

دور از خزر ناشناس ماندم

به آسانی زنده ماندم بی‌ امکان خوشبختی‌

 

کاش می‌‌مردم

با این همه راز

دور از آواز و آرزو

با دست بسته

 

 

 

 

 

 

 

 

   + شاهرخ ستوده فومنی ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد