در رندان
دانلود کتاب شعر
کتاب شعر الکترونیکی سالهای عاشق - سکوت و انهدام
یاد ها
از یادم بردند
من نیز از یادشان می گریزم
جنگجویی مغلوبم
و
رودخانه ای که اشک هایم را شبانه در خود پنهان کرد
بی من ادامه دارد
وطن مالوف
با چمدانی خالی ترکت کردم
در این سالها
این تمام نقش من بود
در زندگی
همین رفتن ها
جراحت را کهنه کرد
سرنوشت و گریه هایم را پاک می کنم
نام شاعر محبوبم را فراموش کرده ام
و از نومیدی به صورت نام ها دست می کشم
باید دیگر به مرگ در خیابان ها - پیاده رو های تازه عادت کرد
گل ها - کندو ها
رسالت عتیق خود را از یاد برده اند
من تنها به عفو عمومی می اندیشم
چیزی جلو دار زوال خانوادگی من نیست
من بی وقفه به اتمام می رسم
نگاه کن
روزی نامت تمام می شود
آنگاه که عمرم به اتمام می رسد
و دیگر دست باد نیز به گیسوان تو نخواهد رسید
برای نامت کاری کن
من بی وقفه به اتمام می رسم
35
نمی خواهم نامه ای برایت نوشته باشم
نمی خواهم از تو بدانم
نمی خواهم که بدانی از تو دیگر نمی خواهم
اما ببین
هرگز خوشبخت نبوده ام
دیگر جوان نمی شوم
تنها دور از سعادت عاقل می شوم
و رویاهایم را دیگر در دلم مرور نمی کنم
همان دلاور بی اقبال
از شکست قلبم
از جنگ گرم
از صورت سرد تو
از شکست تو که باز می گشتم
تا هنوز
روزانه
بیهوده بیدار می شوم
در خانه راه می روم
و
بیشتر
بیشتر
و
بیشتر
می شکنم
چه روزگار تباهی
دیگر از تو چیزی نمی خواهم
وقتی دوباره
حتی برای همین اعترافات ساده بزرگ
تواب می شوم
مرا به حبس تازه
برای شکنجه می برند
باور کن
دیگر به جنگ نمی روم
و به زندگی باز نخواهم گشت
تنها نمی دانم تو چگونه به من فکر نمی کنی
14
برای همیشه برگشته ام
در خواب
زیر سایه بزرگ و سنگینی راه می روم
از افسانه و آیینه ای حیرت می کنم
که در من زنده مانده
12
همه روز در خانه ماندیم
شانه هایمان با این باران بیگانه اند
پنجره ها
در حافظه من امانت دار نیستند
11
از کوک افتاده ام
ترنم ناموزونی که رفتارم را لنگ می کند
در من
خاطراتی که شهر را در خود گم کردند
و ریشه های عمیق مرا در سادگی قطع کردند
چیزی در دلم مانده است
مرا به ساعت جهانی گذشته کوک کن
مرا به یاد بیاور
صورت تو برف را پوشانده بود
...شاید چتر
نمی دانم...
عمیق تر می شوند زخم ها
زخمه ها
...
نه
کوک نیستم
رودخانه ها
تلفن های عمومی جاده را از حفظ می شمرم و به خواب نمی روم
آسمان ها یک رنگند
شک نکن
تمام آسمان ها را گشتم
کسی سکوت غذا خوردن مرا نمی شکند
ناچار در دلم با کسی حرف می زنم
چیزی در دلم مانده است
در را قفل می کنم و در سکوت در آینه سخنرانی می کنم
دست هایم را با حرارت زیاد تکان می دهم
درآینه
به صورتی فکر می کنم
که برف را پوشانده بود
در دلم چیزی مانده است
که منفجرنخواهد شد
تا زیبایش روزگار شما را سیاه کند
و ماموریت من
خنثی کردن این بمب ستمکار
روزی به اتمام می رسد
آنروز ها
آب برای گلدان
کوک برای ساز
نان را برای پرندگان
به یاد بیاورید
10
صدای پای خسته و آرام مه را نمی شنوند
باور مرا نمی بینند که در رویا پرتاپ می شود
تمام جوانی مرا
در خواب
درو کردند
و
رویای مرا بازاری مه زده
بی مشتری می انگارند
از مراسم تو بازگشتم
از ملاقات آخرین خواب تو
و در خانه ماندم
9
حیرت می برم
بر سال ها /سنگ ها/ثانیه ها
در آیینه نگاه نمی کنم
آه
زندانی بی بازگشت
مقتل آموز زمان
نفرت و نفرین
از غربت عبثم بیزارم
در عفن آغوشم هیچ پرنده ای نمی آرامد
